صدایم که میکنی بغض خفه می کند نفس هایم را ...
برای لحظه ای ضربان کند قلبم می ایستد!!
هربار که نگاهم میکنی میمیرم ....میفهمی؟!!
تو اما آرامی ..

بی تشویش به آسمان خیره شده ای ...
زیر چشمی دارمت ...
اخم کرده ای...دوری ....سردی...مال من نیستی ...
اما حتی همین فاصله را هم دوست دارم !!
فاصله ای به کوتاهی چند سانتی متر و به بلندی یک شب...
اتفاقات آن روز را برایم بازگو میکنی...
مانند کودکی معصوم محو چشم هایت شده ام....
از حرف هایت چیزی نمی فهمم.....
 ...حواست کجاست!! دارم با تو حرف میزنم هااا
بی محابا برمیخیزم ....
دیر وقت است....نگرانت میشود!!!
برو...